روستای زواردشت
نوروز جشني به درازاي تمدن بشري است ، اين تاريخ نيست كه نوروز را روايت مي كند ،بل نوروز است كه تاريخ را در دامان خويش
پرورده است . آمده است تا غبار كهنگي
وماندگي به جاي مانده از سرما و زمستان را از چهره ها بزدايد و شكوفه لبخند را برلبهاو نهال اميد را در دلها بارور سازد . آغاز سال يكهزارو سيصدو نود و يك خورشيدي مبارك -------------------------------------- دوست گرامي سلام ،ابتدا من داخل پرانتز يك مطلبي رو بگم خدمت دوستاني كه حقير رو نمي شناسند چون مطمئنم شما مي دونيد كه بنده باجناقم رو دوست دارم ، البته نه به عنوان باجناق بلكه به عنوان يك دوست خوب و قديمي كه از بچگي با هم بوديم و بزرگ شديم هرچند بنده دو سه سالي از ايشون بزرگترم اما خوب شانس ما هم اينجوريه ديگه . دوم راجع به منسوخ شدن رسم خوبي كه متذكر شديد بايد عرض كنم متاسفانه در بيشتر موارد قيمتهائي كه چوپانان محترم از مردم مطالبه مي كنند از قيمت محصول مشابه در بهترين فروشگاههاي تهران هم بالاتر استو ما هم چون معتاد به محصولات لبني الموت هستيم بدون هيچ اعتراض و البته با هزار منت و پارتي بازي اين محصولات را ابتياع مي كنيم خدا به دادمون برسه ............. خستگي راهي كه اومده
بوديم هنوز توي تنم بود ، توي خواب و بيداري خنكاي صبح زواردشت ، يه جورائي دست وپا مي زدم اما نمي تونستم چشمام رو وا كنم و بيدار بشم . توي عالم
نيمه بيداري داشتم به آواز پرنده هاي توي باغ گوش مي دادم كه يه صداي ناساز، ضريب هوشياريم رو بالاتر برد . با اونكه گيج
بودم اما حدسم درست بود و باجناقم داشت ..... ، ببخشيد نمي خواستم با نوشتن اين مطلب باعث خرابي مزاجتون بشم اما
بنده خدا بدجوري حالش خراب بود. ديگه فايده نداشت پاشدم و رفتم سراغش ، از دستشوئي كه اومد بيرون ديدم حسابي رنگش
پريده و دستش روي پهلوي چپشه ، حالشو پرسيدم گفت ديشب تا حالا نخوابيدم ، با اونكه باجناقم بود اما دلم براش
سوخت !! بالاخره آدم بود !!!!! گفتم يه چيزي بخور ببرمت درمانگاه احتمالا چيزي نيست . تا ما صبحونه بخوريم ، زنگ
زدند درمانگاه زرآباد اما خانم دكتر تشريف نداشتند و گفته بودن ظهر از معلم كلايه بر مي گردن ماهم كه بچه ساده و
زودباوري بوديم قبول كرديم تا ظهر صبر كنيم چون بالاخره رفتن به زرآباد بهتراز رفتن به معلم كلايه بود . حالا بماند كه
حقير با عيال مربوطه وبچه ها به گشت و گذار رفتيم و از دردي كه باجناق بيچاره مي كشيد خبر نداشتيم اما ظهر كه به خانه
برگشتيم ، ديدم نه بابا اين بنده خدا خيلي وضعش خرابه گفتم ناهار بخور بريم درمانگاه احتمالا تا حالا دكتر برگشته ، زنگ زديم
درمانگاه بازهم از خانم دكتر خبري نبود . گفتم مشكلي نيست مي ريم مركز بخش ، پيگير كه شديم متوجه شديم كه توي اين مدت علاوه برچاي نبات دوتا قرص
هيوسين و تهوع هم نوش جان كرده اما زياد
افاقه نكرده. از مسير اوان رفتيم معلم كلايه ، هنوز كامل وارد درمانگاه نشده بوديم
كه ديديم يه خانم جوان سفيدپوش با دوتا
آقاي مسن و نيمه مسن سر راهمون سبز شدن ، يكيشون كه مطمئنم خانم دكتر نبود گفت :
بله كاري داشتيد ؟ توي دلم گفتم نه
بابا از سربيكاري اومديم يه سر بهتون بزنيم اما جلوي خنده ام رو گرفتم وگفتم : اين
بنده خدا حالش خوب نيست . اون آقائي كه
جوونتر بود نيشخندي زد و خيلي متفكرانه
گفت الان وقت اومدنه ؟ داروخونه ام كه بسته شده ، دارو نداريم . بازهم حرف اصليم رو قورت دادم و گفتم حالا معاينه
بشن ، براي دارو، خدا بزرگه .خانم دكتر كه از اول هم از ديدن ما زياد خوشحال نشده
بود راه افتاد سمت اتاق معاينه و پشت ميزش نشست و باجناق ماهم روبروي خانم دكتر ، روي صندلي مخصوص بيمار لم داد. هنوز
آثار درد رو مي شد توي صورتش ديد . درب اتاق باز بود و من داشتم از بيرون نگاه مي كردم خانم دكتر چند تا سئوال
پرسيد كه من جواب هاش رو حفظ بودم آخه از صبح تا حالا چند دفعه اين داستان رو
برام تعريف كرده بود . خانم دكتر فرمودن : فكر كنم سنگ كليه باشه اما بايد آزمايش
بديد كه ماآزمايشگاه نداريم و بايد بريد
شهر . مريض بيچاره گفت حالا تا پس فردا كه رفتيم تهران يه كاريش مي كنم شما الان
مشكل ما رو حل كنيد . ايشون شروع
كرد به نوشتن نسخه و توضيح اينكه دوتا آمپول هيوسين و ضد تهوع نوشتم اينارو بگيريد
و تزريق كنيد . باورتون نمي شه يعني
حتي يك فشار ناقابل هم از اين بنده خدا
نگرفت كه ببيند فشار باجناق بدبخت ما تو چه وضعيه، پائينه ، نرماله يا بالاست بعد از پشت ميزش
پاشد و اين بنده خدا هم از اتاق اومد بيرون و رفت كه از تزريقاتچي درخواست آمپول كنه . خانم دكتر هم برق اتاق رو خاموش كرد واز اتاق اومد بيرون
. خيلي جلوي زبونم رو گرفتم كه چيزي بهش نگم ، آخه خانم محترم آدم پيش بهيار هم كه مي ره ، اگه دردي هم نداشته
باشه واسه خالي نبودن عريضه طرف سريع فشار آدمو مي گيره چه برسه به شما دكترا ، اما بازهم شيطون رو لعنت كردم
، بيچاره شيطون ! حقيقتش يه مقدار هم ترسيدم، چون زياد چهره آرومي نداشت ، با خودم گفتم ولش كن حتما خسته ست . هنوز توفكر خانم دكتر بودم كه مي خواست از در خارج بشه اما دوباره توي اين گرماي ساعت 4 بعدازظهر سرو كله يه خانواده روستائي با دختر
نوجونشون پيدا شد كه اون هم مثل باجناق فلك زده بنده حالش خوب نبود. وقتي به چهره خانم دكتر
كه از آستانه درب ورودي برگشته بود نگاه كردم كلافگي و بيحوصلگي رو توي چشماش ديدم، احساس كردم ايشون به يك آرام
بخش قوي احتياج دارند تا گره ابروهاش باز بشه و وظيفه ش رو درست انجام بده با همون سرعتي كه داشت بيرون مي رفت
دوباره برگشت و چراغ اتاق رو روشن كرد و سرجاش نشست و من كه فكر مي كردم شايد ايشون معذوريت معاينه آقايون
رو داره به كارش دقيق شدم و ديدم كه دوباره با همون روش قبلي براي مريض بعدي نسخه نوشت و از جاش پا شد و بعداز
خاموش كردن لامپ اتاق از ساختمان درمانگاه خارج شد ، ماهم كه كارمون تموم شده بود پشت سر ايشون از درمانگاه
خارج شديم ، باور كنيد خانم دكتر باسرعت زيادي پله ها رو دوتا يكي كرد و به سمت منزل يا آسايشگاه يا هر چيزيكه شما
اسمش رو مي گذاريد رفت و با اون دمپائيهائي كه پاشون بود از نظر حقير محو شد و بنده رو با چند پرسش بي پاسخ تنها
گذاشت كه هنوز هم خمار جوابهاي داده نشده هستم ، ضمنا باجناق بنده هم تا چند ساعت بعد حالش خوب شد و سرحال از
تعطيلاتش استفاده كرد . و اما ... تنها حسن اين رفت وآمد اين بود كه متوجه شدم ديگراز آشغال هاي كنار درياچه كه در سالهاي اخير
معضلي شده بود خبري نيست و به نظرم شركتي كه مسئوليت كارهاي خدماتي و رفاهي درياچه را به عهده داره كارش را خوب
شروع كرده واميدوارم تا انتها اين وضعيت ادامه داشته باشه. برقرار باشيد باخودم خيلي كلنجار رفتم كه بعداز اين همه غيبت
و بي خبري ، اين مطلب رو بنويسم ؟ يا مثل دفعات
قبل مطالب تايپ شده رو پاك كنم و بعد براي خالي نبودن عريضه يك ليوان آب رو يك نفس
سر بكشم ، اما فكركردم بالاخره بايد اين قضيه رو يه جورائي مطرح كنم كه هم مخاطبين
وبلاگ رو مجاب كنم وهم اينكه به خواسته دل خودم برسم . در واقع ، و در وهله اول مخاطبين عزيزي كه
بيشترين سرمايه اين وبلاگ هستند برايم مهمند كه با نظرات سازنده ، مطالب و عكسهاي
زيباشون هم باعث پربارتر شدن وب زواردشت شدند و هم باعث شدند حقير متوجه اين موضوع
بشم كه آدمهاي ديگري هم هستند كه نگران
الموت و زواردشت اند و اين اتفاق برايم راضي كننده بود و خوشحال بودم كه
پيشرفت امروزم از ديروز بيشتر بوده و اين هم يعني موفقيت ، دستنوشته هاي حقير وعكسهائي كه بعضا̋ دوستان ديگر زحمت مي كشند وارسال مي كنن دو گروه مخاطب داره ، گروه اول دوستاني هستند كه
اصلا كاري به شخصيت حقيقي بنده ندارند و نظرات مفيدشون رو فقط بر اساس وبلاگ
زواردشت و الموت و تعصب خاصي كه به منطقه دارند ارائه مي كنند و اگرهم اسم ومشخصات
كامل و عكس 12×10 حقير رو توي وبلاگ ببينند بازهم برايشان ناشناس هستم
و گروه دوم هم دوستاني هستند كه به محض
ديدن نام كوچك حقير تمام ايل و تبار بنده را به ياد مي آورند و كاملا برايشان
شناخته شده هستم ( هرچند تا اين لحظه كه اين مطلب رومي نويسم بسياري از آنها به
لطف رازداري ! دوستاني كه قرار داشتيم اسم حقير سكرت بماند بنده را شناخته اند و
چه بسا فقط خودم هنوز به ماهيت خودم پي نبرده ام ) البته ناگفته نماند محبت ولطف
منتقدين و مشوقين گرامي به نحوي باعث رشد و بهترشدن كيفيت وبلاگ گرديده و بنده دست يكايك اين عزيزان رو مي بوسم وهمه
نظراتشون رو به ديده منت قبول مي كنم . اما بياييد باهم صادق باشيم و بي رودربايسي به يك مطلبي كه شايد زياد
هم مهم نباشد بپردازيم ، دراين مدتي كه بنده در خدمت شما بودم قصد داشتم با راه اندازي اين وبلاگ ، مشكلات منطقه و
روستا ، وآداب و رسوم گذشتگان و مسائل ديگررا به تصوير بكشم ، به همين منظور دوست داشتم ديگران پي به ماهيت
اصلي بنده نبرند و درحقيقت بنده ناشناس بمانم ، دلايلي كه برايتان ذكر مي كنم باعث
شد به اين نتيجه برسم 1- دوست داشتم مخاطب شما ، روستاي زواردشت و منطقه الموت
باشد نه شخص ديگر، كه در اين صورت همه دوستان علاقمند مي شدند در اين امر خود را
مسئول بدانند و با مطالب ، عكس و نظرات خود باعث بهتر شدن وبلاگ و حل مشكلات و
معضلات روستا مي شدند 2- مي خواستم آزادانه ، بدون غرض ورزي و ترس از حرفهاي رايج
راجع به آدمهاي خوب ، بد و خاكستري مطلب بنويسم و از اين طريق از آنها حمايت و
انتقاد كنم . 3 – مي خواستم براي شمااين حق را قائل باشم تا آزادنه در مورد
نگارنده انتقاد كنيد و ......... ، حرف زياد است و مجال كم و تااين اندازه بسنده مي كنم . حالا آن روي سكه را ببينيم ، از دوستان گروه اول
فقط و فقط مي توانم سپاسگزار باشم و براي هميشه خود را مرهون محبتهاي آنها مي دانم
، اما از شما دوست عزيز كه در گروه دوم
قرار داريد بعنوان يك همولايتي آشنا انتظار بيشتري مي رفت ، چون فقط تعداد انگشت
شماري از شما عزيزان همچنان با بنده همكاري مي كنيد و اين نشان مي دهد وبلاگ زواردشت ديگر به زواردشت تعلق ندارد و شناخته
شدن بنده مانع از ارتباط سازنده و بهترشدن مجموعه گرديده . بعضي دوستان كه مطلب مي
نوشتند ديگر نمي نويسند ، بعضي دوستان كه كامنت مي گذاشنتد ديگر بي خيال شده اند ،
مدت زيادي است كه حتي عكسي هم برايم ارسال نمي شود . حالا شما قضاوت كنيد وبلاگ
زواردشت كه به هيچكس تعلق نداشت پربارتر بود يا وبلاگي كه فقط اسم زواردشت را يدك
مي كشد و ظاهرا به شخص خاصي تعلق دارد ؟ شما دوست داريد در كدام حالت با وبلاگ
مورد نظر همكاري كنيد ؟ براي من همين دلايل كوچك و ناچيز كفايت مي كرد تا ناشناس
باشم اما حالا كه هويت بنده برايتان محرز گرديده قول مي دهم چنانچه شما نيزتمايلي
به شناخته شدن نداريد از نظرات خصوصي و ايمليهايتان استفاده كرده و به رسم احترام
نامتان را فقط در حافظه ام ثبت كنم . مطمئن باشيد به همياري و همفكريتان نياز دارم و
منتظر نظرات سازنده تان هستم . با سلام. امروز تصاويري در سايت تابناك از روز پنجاه بهاردر قزوين مرا باز به گذشته هاي دور برد. يكي از حركتهاي زيبا كه امروز متاسفا نه انجام نمي شود. همه ساله در اوايل بهار وبه دليل وضعيت حغرافيايي چوپانهاي روستاهاي بالادست(سردسير)بخشي از چراگاههاي روستاههاي اطراف رودخانه شاهرود را اجاره وگوسفندان خود را براي چرا به آنجا برده و تا پنجاه بهار در آنجا ميماندند ومعمو لا در روز مذكور به روستا بر مي گشتند كه اين وضع در حال حاضر هم ادامه دارد.اما نكته فراموش شده انستكه چوپانهاي قديم در اين روز در مسير حركت خود و در روستاي زرآباد با گله خود وارد صحن امامزاده علي اصغر (ع)مي شدند وضمن زيارت، شير آن روز را به عنوان نذرو تبرك بين اهالي روستاهاي زرآبادوزواردشت و.....توزيع مي كردند و به عبارتي خود وگوسفندان را بيمه آن بزرگوار مي كردند.به اميد احيا سنتهاي خوب گذشته وتا فرصتي ديگربدرود. .ms_khak باعرض سلام و تبريك مجدد فرارسيدن سال نو مي خواستم با يك مطلب جديد راجع به بعضي مسائل شخصي خدمتتون برسم اما با ديدن نظر يك دوست قديمي كه در واقع مطلب زيبائي از رسومات قديم رو به تصوير كشيدند پشيمان شدم و تصميم گرفتم اولين نوشته هاي سال نو رو به ايشان اختصاص بدهم و باز هم عين يادداشتهاي زيبا و روان دوست عزیزمان M.S را بدون كم و زياد برایتان درج كنم البته با اجازه از ايشان ، درضمن حقير، تا كنون رسم به اين زيبائي را نه شنيده و نه ديده بودم ، نظر شما چيه ؟ با سلام و تبريك سال نو به شما وهمه رودباروالموتيها با آرزوي موفقيت براي همگان ششم فروردين1390 پشت پنجره ايستاده بودم و به دانه هائي كه از آسمون مي رسيدند نگاه مي كردم ، شلم شوربائي بود كه نگو ، دوتا قطره بارون ، يه دونه برف با چندتا دونه ريز تگرگ ، توي دلم گفتم اين هوا هم معلوم نيست دردش چيه ؟ تكليفش باخودش هم روشن نيست ، اما يه نفر ديگه از اون گوشه جوابمو داد و گفت به تو مربوط نيست نعمت خدا هرجورش كه باشه نعمته . صداي شرشر مداوم بارون و برفهائي كه به زمين نرسيده آب مي شدند باهواي مه آلودي كه بندرت مي توني توي شهر ببيني دست به دست هم دادندو يك بار ديگه منو بردند به الموت و زواردشت . ياد سالها پيش افتادم كه وقتي عيد نزديك مي شد يه حال وهواي ديگه اي داشتم، نمي دانم خوشحاليم از بچگي بود يا اصلا عيد اون سالها لذت ديگه اي داشت . بااونكه امكانات رفاهي ، خيلي زياد نبود اما آسايش و آرامش بيشتري رو حس مي كردم . انگار همين ديروز بود، روزشماري مي كردم تا آخرين امتحان اسفند ماه از راه برسه ، بعد شال و كلاه مي كردم سمت الموت ، نمي دونم توي اون سن وسال و شرايط اون دوره چه چيز زواردشت برام جالب بود . نمي دونم اين انگيزه از كجا نشات مي گرفت ، در اينكه عاشق مادر بزرگم بودم و هنوز هم هستم شكي وجود نداشت اما يك احساس خوب ديگه هم داشتم كه لذتش رو هنوز كه هنوزه با تمام وجود درك مي كنم و مطمئن هستم اون لذت چيزي جز اصل وريشه آدم نيست . اون موقع ها هنوز داشتن اتومبيل شخصي اپيدمي نشده بود و به تعداد انگشتاي دو دست هم توي زواردشت ماشين نبود براي همين مجبور بودم همراه دوستاي هم سن وسالم با هزار بدبختي سوار اتوبوسهاي قزوين بشيم و اگر شانس داشتيم توي بوفه اتوبوس براي خودمون جائي دست وپا كنيم بعد كه به قزوين مي رسيديم تازه اول بدبختيمون بود بايد مي رفتيم گاراژ ، اون وقتها بخاطر ايستگاه ماشينهاي الموت توي خيابان سعدي و گاراژ قديمي كه توي اين خيابان بود اين خيابان رو الموتيها به اسم گاراژ مي شناختند . به اونجا كه مي رسيديم اينقدر چشم مي چرخونديم تا يك تويوتاي دو كابينه آبي ، سفيد يا قرمز رنگ رو ببينيم بعدانگار كه دنيارو بهمون داده باشند مي رفتيم جلو ، معمولا ما دنبال رنگ آبي مي گشتيم چون لذت رفتن زواردشت با اين تويوتاي آبي رنگ چيز ديگه اي بود چون ماشين مال آقاي خاكپور بود و ما تعلق خاطر خاصي بهش داشتيم و چون قرابت دوري هم با هم داشتيم وقتي مي ديديمش بهش مي گفتيم عمو ، بالا مي ري ؟ اون هم بلا استثنا مي گفت آره بيائيد بالاي سر جا دارم . البته اين بالاي سر با اون بالاي سر متعارف تفاوت داشت چون ما مي فهميديم باز هم بايد عقب ماشين عمو سوار شويم ، يادم نمي آيد هيچوقت از اين مسئله گله اي داشته باشيم برعكس خيلي هم خوشحال مي شديم كه بالاخره داريم مي رويم زواردشت حالا با چي و چه جوري ؟ فرقي نداشت براي ما هدف رسيدن بود . حالا ما هيچي اما به نظر شما كدام عمويي راضي مي شود برادر زاده اش را در بدترين شرايط آب و هوائي با آن جاده خاكي و سنگلاخ ، با گردنه هاي كوهستاني و سرد ، عقب ماشين جا بدهد؟ اما باور كنيد همه اين اتفاقها مي افتاد و جالب بود كه ما مثل آن نازنين چهار پا كيف مي كرديم هرچند سرتاپايمان خاكي يا گلي بود و يا از فشار سرما نميتوانستيم حرف بزنيم اما هرچه بود لذتي داشت كه فقط ما آن را درك مي كرديم و هنوز هم به شخصه دوست دارم زمان به همان سالها بازگردد اما افسوس آن دوران با همه خوبيها و كاستيهايش گذشت و قابل بازگشت نيست و الان آنقدر خودم را درگير زندگي ماشيني كرده ام كه حتي تا سر كوچه هم بايد با اتومبيل شخصي بروم چه برسد به زواردشت والموت . وقتي به زواردشت مي رسيديم دو هفته وقت داشتيم تا از همه چيز لذت ببريم هنوز برق هم نبود چه برسد به تلويزيون براي همين دوهفته تمام فقط با طبيعت و مردم روستا بوديم و از ديدو بازديد اقوام در عيد گرفته تا پول بازي و تخم مرغ بازي و تاب خوردن كه معمولا دختر خانمها زحمت مهيا كردنش رو مي كشيدند لذت مي برديم كه شايد براي جوان امروزي خيلي هم خنده دار باشد اما براي ما يك دنيا لطف داشت . خانه هاي گلي روستا هنوز پابرجا بود و بيشتر مواقع مردم را روي پشت بامها مي ديدي حتي سيزده بدر هنوز هم اين سنت را مي توان در روستاهاي الموت ديد كه مردم براي تفريح به پشت بام مي روند واز اين نقطه نحسي روز سيزده را بدر مي كنند . اما ، الان خوب يا بد خيلي چيزها تغيير شكل داده و ديگر بيشتر زيبائيهاي آن زمان را نمي توان ديد اما هرچه هست زواردشت و الموت همچنان پابرجا هستند و بنظرم نبايد ناشكري كرد چون مطمئنم امروز هم براي فردا خاطره مي شود ، پس از همين شرايط هم بايد لذت برد و بقول آقاي قلعه نوعي خدا را شاكر بود. آن همه ناز وتنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد بافرا رسیدن نوروز ، جهان آفرینش میلاد دوباره خود را جشن می گیرد و سال نو می شود. با تبریک سال نو ، امیدوارم سال جدید ، طلیعه آینده روشن تری برای جنابعالی ، خانواده محترم و ایران عزیزمان در برداشته باشد. ارادتمند شما خاکپور سلام قبل از هر چيز مطلب زيباي دوست عزيزمان M.S را بدون كم و زياد و با همان قلم شيوائي كه ايشان نگارش كرده اند را برايتان مي آورم : جناب آقاي/سركار خانم ف-خاكپور دوست گرامي باسلام مجدد ، مطلبتون آنقدر زيبا بود كه دلم نيامد دوستان الموتي و زواردشتي از خواندنش بي بهره بمانند ، چون مطلبتان از دل برمي آيد لاجرم بردل مي نشيند. دوست عزيز، زواردشت ذهن شما ، زواردشت ذهن من و همه كودكي ،نوجواني و جواني من و هم نسلان من است . دشتان شما ، دشتان ما... شبهاي روستاي شما، شبهاي روستاي ما... و نجابت جوانهاي شما ، نجابت جوانهاي ما بوده ، هست ، و خواهد بود. مطالب نوشته شده توسط حقير در پست هاي رقص دود، باعرض پوزش از حضرت حافظ ، زبان مادري و ... مويد اين نكته است كه بنده نيز از نسل شما يا نزديك به نسل شما و مهم تر از همه همدرد شما هستم .و اينجا صرفا پنجره اي است به گذشته براي حال و آينده تا با انعكاس مطالب مفيد و خوبي مانند مطلب شما و درج تصاوير زيبا دغدغه ها را كمتر كنم . بايك دنيا تشكر از توجه جنابعالي و نظري كه براي حقير فرستاده ايد ياعلي از اون جمعه لعنتي ، توي محوطه بيمارستان و خبر فوت پدرم ، تا مرگ ناگوار دائي بزرگم ، كه يك روز تلخ رو برام رقم زد وبعداز اون فوت پدر بزرگم كه يك سال بعد از اون ضايعه اتفاق افتاد ، ديگه مردن رو باور كرده بودم . قبل از اون مرگ رو فقط براي ديگران مي دونستم و هيچ احساسي بهش نداشتم اما اين سه اتفاق باعث شد بيشتر به مردن فكر كنم ، يعني باعث شد يك جورائي اون رو لمس كنم، سعي كردم مرگ رو بعنوان يك واقعيت زندگي ، توي روشن ترين قسمت ذهنم به امانت بسپارمش و قدمهاي بعديم رو براي ادامه زندگي با ياد خدا و فكر به اينكه يك روز نيستم مطمئن تر بردارم . اين مقدمه رو داشته باشيد تا يك ماجراي تلخ و واقعي رو براتون تعريف كنم ، تا هم يك يادآوري براي خودم باشه كه از مسير اصلي پرت نشم وهم يك تلنگر براي شما و دوباره براي خودم باشه كه قدر روزهاي خوبمون رو بهتر از قبل بدونيم . نگاهي به ساعت روي ديوار انداختم عقربه ها ساعت 5/11 شب عاشوراي حسيني رو نشون مي داد باعجله شارژر دوربين رو از پريز كشيدم ، باطريها رو توي جيبم گذاشتم ، دوربين عكاسي رو برداشتم و از خونه بيرون اومدم كفشهارو پوشيده و نپوشيده راه افتادم . درب حياط رو كه بستم چندلحظه ايستادم ، چندبار چشمهام رو بازوبسته كردم تازودتر به تاريكي عادت كنم توي همين حالت هم يك لنگه ديگه كفشم رو پام كردم .تاريكي شب ، سردي هوا وسكوت كوچه باغ روستا دوباره منو برده بود به سالهاي نوجوانيم، توي سراشيبي ملايمي كه پيش روم بود آهسته قدم مي زدم ديگه ازاون همه عجله اي كه داشتم خبري نبود انگار سكوت شب مسخم كرده بود . نميدونم خواب بود ياخيال اما زواردشت و محله هاش و ، خاطراتش هميشه بامن هستند حتي زمانيكه پشت ميز كارم نشستم و سخت درگير كارهاي روزانه هستم . بوي خوبي توي فضا پخش مي شد بوي تنور، بوي كدو ، بوي سكوت و سرما .... آتيش تند سيگار همراه با سرفه هاي خشك آدمي كه داشت اونو دود مي كرد باعث شد از فكرو خيال بيام بيرون ، به سمتي كه رشته خيالاتم رو پاره كرده بود نگاه كردم ، حسين آقا رو ديدم كه از سربالائي حياط خونه عموش داشت به سمت راه اصلي مي اومد و سيگار مي كشيد . سلام كردم ، اما سرعت قدمهام رو بيشتر كردم ، نمي دونم چرا ؟ شايد بخاطر اينكه دلم مي خواست تنها باشم و از فرصتي كه برام پيش اومده بود لذت ببرم . اين دومين باري بود كه امشب مي ديدمش دفعه اول سر شام ، توي مسجد واون يك ليوان آبي كه هنوز هم با دوستان يادآوري مي كنيم وبا يِاد آوريش لبخند تلخي روي لبامون مي شينه و دفعه دوم هم الان! با فاصله بيست قدمي از هم به محوطه باز مسجد رسيديم و من قبل از اون وارد پاگرد مسجد شدم . كفشهام رو كنار انبوه كفشهاي ديگه گذاشتم ورفتم توي مسجد ، چندلحظه اي طول كشيد تا آدمهائي رو كه مي خواستم توي اون شلوغي سينه زني و درست نزديك آبدارخانه مسجد پيدا كنم . ( الموتيها بيشتر از كلمه قهوه خانه استفاده مي كنند) . خودم رو به جمع چند نفرشون رسوندم و يك گوشه اي نشستم ، دوربين عكاسي رو آماده كردم تا از يك سري اتفاقاتي كه به نظرم جالب مي اومدن عكس بگيرم ،همينجور كه دنبال سوژه مي گشتم دوباره چشمم افتاد به حسين آقا ، جلوي درب آبدارخانه ايستاده بود و مشغول خوردن چاي بود . مي خواستم ازش عكس بندازم اما متوجه كارم شد ، براي همين من هم بي خيال شدم و دوباره دنبال سوژه بهتري گشتم . غافل بودم از چرخش روزگار ، غافل بودم از اتفاقي كه تا لحظاتي ديگر داشت شكل مي گرفت . داشتم درس مي گرفتم اما ظاهرا رفته بودم گل بچينم . زندگي داشت يك چيز ديگه اي به من ياد مي داد و من اصلا نبودم ، معلوم نيست ... ، شايد هنوز هم نباشم ! فقط من نبودم كه سرگرم كارهاي خودم بودم همه دل مشغوليهاي خودشان را داشتند . اين اتفاق مي توانست آن شب يا يك شب ديگر يا يك روز ديگر براي من ، شما يا ديگران بيفتد و آدمهاي ديگر براي ما قصه بسازند و ما قهرمان داستانهايشان باشيم . اما قرعه فال به نام حسين آقا خورده بود ، من و آدمهائي كه پيش مانشسته بودند خودشان ديدند كه حسين آقا بعداز خوردن چاي از جلوي ما رد شد و ازمسجد بيرون رفت باوركنيد 20 دقيقه طول نكشيد كه خبر در مسجد پيچيد كه حالش خوب نبوده و باآمبولانس به شهر اعزام شده اما بعداز نيم ساعت و درست زماني كه آقاي سليمان خاكپور مشغول جمع كردن پول به منظور خريد پايه ميكروفون مسجد بود، خبر فوت حسين آقا توي در مانگاه زرآباد، دهان به دهان پيچيد و به گوش همه رسيد . بله ! باور كردني نبود، اصلا قابل هضم نبود ، هنوز يك ساعت نشده بود كه از مسجد بيرون رفته بود ، بيشتر آدمها ديده بودنش ، يكي مي گفت : الان از من يك چايي گرفت ، يكي مي گفت : الان باهم احوالپرسي كرديم ، اون يكي مي گفت : بابا اون كه چيزيش نبود الان از جلوي ما رد شد و رفت بيرون و من هاج و واج مونده بودم كه چي بگم و پيش خودم و توي فكرم به اين نتيجه مي رسيدم كه واقعا مرگ از رگ گردن به آدمي نزديكتره و هميشه توكمين نشسته . انگار خدا داشت بهم مي گفت ، حواست جمع باشه اينجور مردن رو هم بهت نشون دادم كه بيشتر به من و مرگ ايمان بياري . اينكه چه برخانواده آن مرحوم رفت و چقدر اهالي متاثر شدند بماند، كه به نظرم وصف آن لحظات در توان من نيست . آرزودارم چنين پيشامدي براي دشمنانمان هم اتفاق نيافتد ،اما باوركنيد تا چنين اتفاقي حادث نشود آستانه درد مشخص نمي شود . پس باور داشته باشيم كه مرگ خبر نمي كند واستفاده از فرصت هاي زندگي واستفاده بهينه از لحظه لحظه آن شكرانه الطاف خداي بزرگ است . تا باشد خدا آخر و عاقبت همه ما را ختم به خير كند يا رب العالمين
جناب آقاي خاكپور حقير هم از محبت دوستان بي بهره نبوده ام.چند سال پيش كه براي استراحتي كوتاه،شركت در عروسي يكي از بستگان و فندق چيني به زواردشت رفته بودم در يك حادثه گرفتار شكستگي يكي از اعضاءبدن شدم.به اتفاق دو نفر از فاميل به بهداري معلم كلايه مراجعه كرديم. پزشك پس از دستور عكسبرداري و ملاحظه عكس با اطمينان اعلام كرد كه فقط كوفتگي دارم .اينجانب هم علي رغم شنيدن صداي برخورد دوسر استخوان شكسته وتحمل درد شديد تا پايان عروسي در ده ماندم.در روز سوم كه به تهران برگشتم مستقيم به بيمارستان تهران كلينك رفتم. اورتپد بيمارستان به محض معاينه و ملاحظه همان عكس بهداري معلم كلايه ودر حالي كه داشت از تعجب شاخ در مي آورد تشخيص دادند كه استخوان شكسته وخلاصه فرداي آنروز جراحي انجام واستخوان با پيچ و مهره فيكس شد و حدود چهار ماه بعد در يك جراحي مجدد پيچ و مهره از بدن حقير خارج شد.دعا كنيم خدا به فرياد مردم منطقه برسد.اما با خواندن مطالب شما دلم براي اين باجناق جنابعالي خيلي سوخت.چطور شما توانستيد با وضعي كه ايشان داشت دست عيال مربوطه را گرفته همراه با بچه ها به سيروسياحت برويد.نكند خداي ناكرده قصد............او..را داشتيد.من به ايشان توصيه مي كنم حتما و به موقعش ازخجالت شما در بياد.(البته اميدوارم مشكل ايشان سراغ شما نيايد.)ضمنا اجازه بدهيد بر اساس قولي كه داده ام يكي از آداب خوب گذ شته مخصوص اين ايام(بهار وتابستان)را براي شما وساير عزيزان بنويسم.آن قديما گالشها(چوپانها)حداقل طي دو مرحله براي گشتابندان(كساني كه گوسفندان خود را براي چرا در اختيار آ نها ميگذاشتند)ويا بستگان و همچنين آنهايي كه برايشان مهمان ميرسيد به صورت رايگان قاتق(مشتقات شير مانند ماست،سرشير،دوغ،لور و .......)مي فرستادند .البته آنها هم اين محبت را بي پاسخ نمي گذاشتند .متاسفانه اين رسم خوب هم كه موجب همبستگي بيشتر اهالي روستا مي شد امروز از روستا رخت بر بسته وجاي خود را به معاملات پولي سپرده تا جايي كه خود آنهايي كه گوسفند دارند هم در صورت نياز بايستي اين محصولات را خريداري نمايند.به اميد روزهاي بهتر و فرصتي ديگر براي نوشتن مطلبي ديگر خدا حافظ.m-s
مطلب شيواي شما رادر خصوص سفرهاي نوروزي وشوق حضور درروستاوتحمل رنج سفر را خواندم اين چيزي نيست جزشوق ديدار از وطن كه در هر سني وهر شرائطي بروز ميكند اما در دنباله مطلب قبلي(زواردشت من...)كه دلم مي خواست به صورت پيوسته بنويسم ولي به دلائلي ميسر نشد به يكي از مراسم حسنه وبه ياد ماندني اشاره مينمايم.
اولين ديدار نوروزي ما در آنزمانها(دهه چهل)ديدار با معلم روستا بود صبح روز عيد پس از عيدي با خانواده در اقدامي هماهنگ همه دانش آموزان با همراه داشتن هديه ناقابل(از نظر مادي)به منزل آقا معلم ميرفتيم و با نظمي خاص كه برگرفته از حجب حياي حاكم بين بچه ها و آقا معلم بود به ترتيب وارد منزل شده وباايشان ديده بوسي كرده وضمن عرض تبريك هداياي خود را تقديم ميكرديم ومتقابلآ از سوي ايشان واهل منزل پذيرائي مي شديم وپس از ابراز سپاس از زحمات آقا معلم اجازه گرفته و مرخص مي شديم.امروز كه به آن روزها فكر مي كنم و نوع روابط دانش آموزان ومعلمين امروز را نگاه مي كنم شديدآ متاثر ميشوم و آرزو مي كنم يك بار ديگر اين آداب حسنه كه در نوع خود بزرگترين وبهترين روش قدر داني از علم و مقام والاي معلم بودبه معناي واقعي احيا گردد .
با سلام گاه گاهي فرصت پيش آيد به وبلاگ شما سر ميزنم.الحق وبلاگ جالبي است .اززحمتي كه براي معرفي روستا ميكشيد وانسان را در آن فضاي آرماني ( آب وهواي خوب،منظره هاي قشنگ،ميوه هاي خوشمزه و از همه مهمتر دور از هياهوي شهر) قرار ميدهيد به سهم خود تشكر ميكنم. اما خاكپور عزيز من هم يك روستا به نام زواردشت در ذهن دارم كه از نظر مو قعيت جغرافيائي با زواردشت شما هم خواني دارد لكن از نظر ظاهر و باطن (فرهنگ،آداب ورسوم و سنن و.... )با آنچه كه شما به تصوير كشيد ه ايد تفاوت بسيار دارد.اما از نظر ظاهر :
زواردشت من يك دشتان داشت به وسعت دشتان شما اما آلونكهائي كه در دشتان روستاي شما ست ولكه هائي نا زيبا براي دشتان روستاي شما،در دشتان روستاي من نبود.هر چه بود سبز بود وقشنگ،بين زمينهاي دشتان روستاي شما دريغ از يك وجب مرز براي قدم زدن،اما دشتان روستاي من مرز داشت گاهأ به عرض چند متر كه از آن براي چراي گاو وگوسفند(قصا بي)استفاده ميشد.بعضي جاها هم لوهاي كدو خود را ولو ميكردند.مردم روستاي من بلد نبودند مرزها را تصرف كنند.زير درختان گردو جائي بود براي استراحت و گپ زدن،در حالي كه زير درختان گردوي روستاي شما جايگاه خودروهائي است كه صا حبانشان آسايش آنها را به آسايش خود ترجيح مدهند.صداهاي دشتان روستاي من بع بع گوسفندان،جير جير ،جير جير كها و بعضي وقتها صداي اوداركنان بود امادر دشتان روستاي شماصداي گوش خراش بوق ماشين وقر قر موتور و.....شبهاي روستاي من معركه بود تاريك وظلماني اما پر از صداي چول و پپو و صداي شر شر آبي كه از سر جو يا جو كنار مي گذشت كه گاه گاهي هم صداي اوداركنان آنها را همراهي ميكرد.البته حركت فانوس به دست خانواده ها به قصد شب نشيني در كوچه ها هم زيبائي خاص خود داشت وهمچنين جوانهاي نامزد دار يا دم بخت با چراغ قوه هاشان.اما در روستاي شما برق مرز روز و شب را از بين برده جوانها تا پاسي از شب رفته در كو چه ها پرسه مي زنند شب نشيني در آن جائي ندارد و اهالي روستاي شما با آن غريبه اند.مظاهر شهري ظهور پيدا كرده و سكوت آرامش رخت بر بسته.ادامه براي بعد اگر عمري بود.
| قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت |








